تبليغاتX
.:دست نویس:.
ندارم حرفی برای گفتن
می خواهم یک دنیا به تو عشق بورزم ...

می خواهم عاشقت باشم،این بهترین حس دنیاست...

تو تنها نیاز من،تنها آرزوی من و تنها عشق من هستی....

بهترین لحظات عمرم در کنار تو بودن است...

وقتی که نیستی،می خواهم بدانی که آنقدر به تو وفا دارم 

که هیچگاه در چشمهای دیگری خیره نخواهم شد...

آنچنان دوستت خواهم داشت که تو می خواهی...

وقتی که نیستی برای وفاداریت بیشتر عاشقت خواهم بود...

در انتظار تو آنقدر با اطمینان به افق خواهم نگریست 

که هیچ عاشق منتظری نگاه نکرده است...

آنچنان به تو اعتماد خواهم کرد که لایق آن تنها تویی،تنها تو بهترین من.

منتظر می مانم تا تو بیایی و آنگاه که تو بیا‌‌‌یی...

+ نوشته شده در  Fri 27 Jan 2012ساعت   توسط حسین راد | 

اگر عشق من ..... از من دور نبود

 

اگر دفتر خاطرات طراوت

پر از رد پای تو راباد و باران

از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد

 

اگر قلک کودکی لحظه هارا پس انداز میکرد

اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را

برای کسی باز می کرد

 

اگر می توانستم از خاک

یک دسته لبخند پرپر بچینم

 

تو را می توانستم

ای دور

از دور

یک بار دیگر ببینم

+ نوشته شده در  Wed 25 Jan 2012ساعت   توسط حسین راد | 
این روزها عجب طعم گسی دارد زندگی 

این روز ها برایم روزهای

سکوت است

این روز ها دردی دارم که در صدایم می پیچد

این روز ها

اشکی عجیب در نگاهم می چرخد

طوری که همه فکر می کنند

سرما خورده ام

مثل مرده ای فقط نگاه می کنم  

گاهی دلم برای خنده تنگ می شود 

و خاطرات را مرور می کنم

بگذریم ...

من انقدر گفتنی دارم که در چند خط جا نمی شود

زندگی گاهی عجیب جای خالی آدمها را به رخ می کشد

کاش لحظه های با هم بودنمان بیشتر بود


با تمام وجودم دوستت دارم

*143*

+ نوشته شده در  Wed 25 Jan 2012ساعت   توسط حسین راد | 



عشق راستین، عشق کاذب 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 6 Jan 2012ساعت   توسط حسین راد | 

I've never seen you looking so lovely as you did tonight
I've never seen you shine so bright,
I've never seen so many men ask you if you wanted to dance,
They're looking for a little romance, given half a chance,
And I have never seen that dress you're wearing,
Or the highlights in your hair that catch your eyes,
I have been blind;

The lady in red is dancing with me, cheek to cheek,
There's nobody here, it's just you and me,
It's where I want to be,
But I hardly know this beauty by my side,
I'll never forget the way you look tonight;

I've never seen you looking so gorgeous as you did tonight,
I've never seen you shine so bright, you were amazing,
I've never seen so many people want to be there by your side,
And when you turned to me and smiled, it took my breath away,
And I have never had such a feeling,
Such a feeling of complete and utter love, as I do tonight;

The lady in red is dancing with me, cheek to cheek,
There's nobody here, it's just you and me,
It's where I want to be,
But I hardly know this beauty by my side,
I'll never forget the way you look tonight;

I never will forget the way you look tonight...
The lady in red, the lady in red,
The lady in red, my lady in red,

I love you...

+ نوشته شده در  Tue 13 Sep 2011ساعت   توسط حسین راد | 
سلام فاحشه !!!

هان؟ تعجب کردي !؟ ميدانم در کسوت مردمان آبرومند انديشيدن به تو

 رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما ميخواهم برايت بنويسم !

شنيده ام ، تن مي فروشي ، براي لقمه نان ! چه گناه کبيره اي ... !

 ميدانم که ميداني همه ترا پليد مي دانند ، من هم مانند همه ام
 .
راستي روسپي ! از خودت پرسيدي چرا اگر در سرزمين من و تو ، زني

 زنانگي اش را بفروش......د که نان در بيارد رگ غيرت اربابان بيرون مي

 زند ، اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا شوهر

 زنداني اش آزاد شود اين « ايثار » است !

مگر هردو از يک تن نيست ؟ مگرهر دو جسم فروشي نيست ؟ تن در

 برابر نان ننگ است . بفروش ! تنت را حراج کن ... من در ديارم کساني
را

 ديدم که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان ، شرفت را شکر که

 اگر ميفروشي از تن مي فروشي نه از دين 
.
شنيده ام روزه ميگيري ، غسل ميکني ، نماز ميخواني ، چهارشنبه ها

 نذر حرم امامزاده صالح داري ، رمضان بعد از افطار کار مي کني ، محرم

 تعطيلي !

من از آن ميترسم که روزي با ظاهري عالمانه ، جمعه بازار دين خدا را

 براه کنم ، زهد را بساط کنم ، غسل هم نکنم ، چهارشنبه هم به حرم

 امامزاده صالح نروم ، پيش ازافطار و پس از افطار مشغول باشم ، محرم

 هم تعطيل نکنم !


                                      فاحشه… دعايم كن


+ نوشته شده در  Thu 25 Aug 2011ساعت   توسط حسین راد | 
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟.

دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”‌دوست دارم.

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟. 

چطور میتونی بگی عاشقمی؟.

من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم.

ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی.

باشه.. باشه! میگم… چون تو خوشگلی،. 

صدات گرم و خواستنیه،.

همیشه بهم اهمیت میدی،.

دوست داشتنی هستی،.

با ملاحظه هستی،.

بخاطر لبخندت، 

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد.

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت.

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون:

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟.

نه! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم.

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی،.

پس منم نمیتونم دوست داشته باشم.

گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم.

اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم.

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره.

عشق دلیل میخواد؟.

نه!معلومه که نه!

پس من هنوز هم عاشقتم.

عشق واقعی هیچوقت نمی میره.

این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره.

“عشق خام و ناقص میگه:”من دوست دارم چون بهت نیاز دارم.

“ولی عشق کامل و پخته میگه:”بهت نیاز دارم چون دوست دارم.

“سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب.

حکم می کنه که چه شخصی در قلبت بمونه

+ نوشته شده در  Thu 25 Aug 2011ساعت   توسط حسین راد | 
یک نفر از تیمارستانی دیدن می کرد .اتفاقا به مریضی برخورد که به آرامی گریه میکرد و می گفت:(پروانه.پروانه)

کمی جلو تر دیوانه ای را دید خود را به در و دیوار می زد و فریاد می زد :(پروانه پروانه)

وقتی که بازدید کننده علت را جویا شد به او می گویند:نفر اول عاشق دختری به نام پروانه می شود اما دختر را به او نمی دهند اما همان دختر را به نفر دومی می دهند و حالا اینجوری شده که می بینید!!!!

+ نوشته شده در  Sat 20 Aug 2011ساعت   توسط حسین راد | 

        "سخن بزرگان"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Wed 9 Mar 2011ساعت   توسط حسین راد | 
بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید

تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...

 

 تکلیفِ رنگ موهات

در چشم هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

             و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

 تکلیفِ شمع های روی میز

                                 روشن نبود

 

من و تو بارها

زمان را

 در  کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

                       از ما انتقام می گرفت....

 

+ نوشته شده در  Mon 11 Oct 2010ساعت   توسط حسین راد | 
  

::ادامه مطلبو بزن::


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Tue 17 Feb 2009ساعت   توسط حسین راد | 

 


Such a lonely day
And its mine
The most loneliest day of my life

Such a lonely day
Should be banned
It's a day that I can't stand

The most loneliest day of my life
The most loneliest day of my life

Such a lonely day
Shouldn't exist
It's a day that I'll never miss
Such a lonely day
And its mine
The most loneliest day of my life

 And if you go, I wanna go with you
And if you die, I wanna die with you

Take your hand and walk away

The most loneliest day of my life
Life

Such a lonely day
And its mine
It's a day that I'm glad I survived

+ نوشته شده در  Wed 28 Jan 2009ساعت   توسط حسین راد | 
شکستگی نیاز...

آتشی بود و فسرد...

         رشته ای بود و گسست...

                        دل چو از بند تو رست...

                               جام جادویی اندوه شکست...

                                   آمدم تا به تو آویزم...!!

         لیک دیدم که تو آن شاخه بی برگی...

لیک دیدم که تو بر چهره امیدم... 

                                             خنده مرگی...!

                                                     بر گرفته از دیوان فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  Tue 27 Jan 2009ساعت   توسط حسین راد | 

   بارالاها....

حال که مرا هدایت نمودی... قلبم رانلغزان 

 

هر گاه که به آسمان نگاه می کردم می دیدم که تو در تنهاییت هیچگاه نتها نمانده ای... 

چون همواره بودند انسان هایی تنها که تنهاییت را جبران کنند...

نمی دانم چرا....!!؟

تا به حال از آسمان به من حقیر نگاه کرده ای؟؟ که چگونه در این شلوغی دنیا تنها مانده ام...

و همواره من را به امید تنهایی تو تنها گذاشته اند...

بارالاها ...

من را بیدار نکن که حرف های بسیار دارم....

+ نوشته شده در  Sun 25 Jan 2009ساعت   توسط حسین راد | 
این شعر قشنگ و تقدیم میکنم به روح مادر نازنینم

مادرمراببخش که این پسر تنهای تو

                                 عاجز بود زوصف دل خونفشان تو

مادر مرا ببخش که هرگز زبان من

                                  قادر نبوده تا که  نماید  بیان  تو

هر کس به مادر خود درد دل کند

                              من درد دل کنم چگونه به آستان تو

این عقده ها که در دل من می خورد گره

                                روزی   شود  حکایت  در  نهان  تو

از چشم من بخوان که زجان دولت دارمت

                               دردا نمی شود که بگویم به جان تو

پرسید اگر کسی که مادر تو کیست؟

                                گویم  برای او چه زنام و نشان تو؟

مادر بگو بگو که در این خانه نیستم

                                با کوه  رنج  و  خاطره  بارگران  تو

ماند ارزوی حرف زدن با تو در دلش ح...

                                 این پسر شکسته دل و ناتوان تو

مادرمن از سلاسه گل های عاشقم

                                 یا نو گل فسرده ایاز بوستان توام

مادر مرا ببخش گناهی ندارم

                                اینگونه گر که آمده ام در جهان تو

حرف نگفته هست فراوان ولی دریغ

                              خاموشی تو است غم جاودان من...

                                                         پسرت حسین

+ نوشته شده در  Sun 25 Jan 2009ساعت   توسط حسین راد | 
طالع بینی : چه شخصیتی دارید؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 23 Jan 2009ساعت   توسط حسین راد | 

از تو مي نويسم

 

 

 

می خوام از تو بنویسم ،که نگی رفتی نموندی

نگی بی وفا شدی ، توی راه نرفته موندی

می خوام از تو بنویسم ، که نگی طاقت نداشتی

نگی تا اخر رویا ، منو تنها جاگذاشتی

اخه این مرام من نیست ، غم تو لحظه هات بیارم

اگه حتی بی بهونه ، اشکامو هدیه بیارم

توی این قلب غریبم ، تا همیشه یادگاری

Image hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.com

 

  عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یه نفر و 

 

 

  بزرگ کردن یه نفر به اندازه یه دنیا 

+ نوشته شده در  Fri 23 Jan 2009ساعت   توسط حسین راد | 

 

 

وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد، كوير دلم گلستان شد
وقتي تو آمدي قلب شكسته ام پر از عشق شد
زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد تو مانند باراني بر روي من باريدي
و تن خسته و غم زده مرا پر از عشق كردي
تو مانند گلي در باغچه ي قلبم روييدي و قلب سوخته مرا گلستان عاشقي كردي
تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريك مرا پر از نور عشق خودت كردي
تو با گرماي وجودت آسمان سرد دلم را گرم گرم كردي
وقتي تو آمدي احساس ميكردم دنيا مال من است، چون تو دنياي مني
تو همان اميد زندگي مني كه آمدي
تو كه آمدي گذشته هاي تلخم همه از صحنه قلبم سوخت و از بين رفت
تو كه آمدي تمام خاطرات گذشته از دفتردلم سوزاندم
و همه را از صندوقچه قلبم بيرون ريختم و از ياد بردم!
تو كه آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد
كلام دوست داشتن مقدس تر هميشه شد، و
داستان ليلي و مجنون برايم واقعي تر از قبل شد!
تو كه آمدي، تنهايي به عزا نشست ، غم سفر كرد و قلبم به
استقبال عشق رفت. وقتي تو آمدي ساحل درياي دلم پر از مرواريد و صدف شد،و
ديگر كنار ساحل تنها نبودم تو نيز با من بودي
تو مانند يك نواي عاشقانه در قلبم نشستي و
قلب مرا با آن نواي آرامت پر از محبت كردي
تو مانند پرنده ايي در دلم نشستي و با پروازت در آسمان دلم
به من غرور پرواز به دشت عشق بخشيدي
تو مانند يك خاطره ي شيرين در دفتر عشقم مي ماني و خواهي ماند
دفتر عشق را همراه با كلام مقدس تو و با تمام خاطرات
شيريني كه با هم داشتيم در صندوقچه ي قلبم ميگذارم

و کلیدش را به دست حق می سپارم

همیشه بیادت هستم

+ نوشته شده در  Fri 23 Jan 2009ساعت   توسط حسین راد | 
تا تو هستی جز تو همه چی ممنوعه است

             عشق دل کنده  از این  کوچه باغ بن بست

                         من  توی   آغوشت   گرم   بودم   یا   سرد

                                    کاش  شب  می فهمید  روز باور می کرد

                                               بغض   یک   دنیا  رو  از  دلم  کم  کردی

                                                          من  فقط   من    بودم  ،  منو   آدم   کردی

                                                                        عشق  بی  حادثه  نیست  من خیانت کردم

                                                                     اگه یادم باشی ، زود بر می گردم ...

+ نوشته شده در  Fri 23 Jan 2009ساعت   توسط حسین راد | 
       

          تست خود شناسی ...!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Fri 23 Jan 2009ساعت   توسط حسین راد | 

زندگي آرام است ، مثل آرامش يك خواب بلند .

   زندگي شيرين است ، مثل شيريني يك روز قشنگ .

      زندگي رويايي است ، مثل روياي يك كودك ناز .

         زندگي زيبايي است ، مثل زيبايي يك غنچه باز .

            زندگي تك تك اين ساعتهاست ،

              زندگي چرخش اين عقربه هاست .

                 زندگي راز دل مادر من ، زندگي پينه دست پدر است .

                           زندگي مثل زمان در گذر است . . .

 

+ نوشته شده در  Fri 23 Jan 2009ساعت   توسط حسین راد | 

براۍ تو مۍ نويسم.... براۍ تو كه با طو فانۍ آمدۍ و ... با آنكه شبهاۍ طوفانۍ ام زياد بودند، و لۍ آنشب

طوفان برايم چيز ديگرۍ بود...

طوفان زير و رويم كرد... مرا شست، پاكم كرد..

. بعد از مدتها سبك شدم، احساس پرواز ميكردم..

. احساس پريدن و چقدر اين پريدن و پرواز كردن قشنگ بود...

 نميدانۍ چه حس قشنگيست با بالهايۍ كه مال خودت نيست پرواز كنۍ، بپرۍ، بالا بروۍ...

تا ابرها، ستاره ها و...آن روزها فكر ميكردم

حالا ديگر تمام دنيا براۍ من است و تمام دنيايم در تو خلاصه ميشود... تو بال پرواز من بودۍ و من با تو پريدن را تجربه كردم... چه شبهاۍ قشنگۍ بود...

ولۍ چقدر كوتاه بود... براۍ اولين بار بود كه دلم ميخواست باز هم مثل آنشب طوفان شود... طوفان شد، بارانۍ شدم... اما نبودۍ ... جاۍ خاليت را حس ميكردم...

به انتظار نشستم تا صبح و تازه حس كردم جمله اۍ را كه بارها بر زبان ميراندۍ:" گاهۍ از انتظار خسته ميشوم...". اما من هم از انتظار و هم از اينجا بودن خسته شده ام...

ميخواهم بروم... كجا؟!... نميدانم... شايد همان جاده بۍ انتهايۍ كه هميشه بر سر رفتن در ان

 باهم دعوا داشتيم... جاده اۍ كه مقصدۍ ندارد...

فقط مۍ روۍ، مۍ روۍ، مۍروۍ...رفتن از ماندن و انتظار كشيدن راحت تر است...

 ميدانۍ چرا؟ چون اميد دارۍ شايد در انتهاۍ آن جاده نامعلوم، انتظارت به پايان برسد...

صدايت سرد است، دستانت سردتر و من يخ بسته ام... مۍ خواهم با تو گرم شوم، آب شوم...

كاش ميدانستۍ چقدر " دلم برايت تنگ است..."

+ نوشته شده در  Fri 23 Jan 2009ساعت   توسط حسین راد |